Tuesday, January 20, 2009

زندگی

پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر
مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

Sunday, October 12, 2008

من
زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم

مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم



نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....

یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم

Wednesday, August 13, 2008

آموخته ام

آموخته ام
آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم
آموخته ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم
آموخته ام...كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد
آموخته ام....كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم
آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
آموخته ام... كه نميتوانم احساسم را انتخاب كنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم

Saturday, July 5, 2008

آزموده را می توان دوباره آزمود

گاهي آواي لطيفت به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم
گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از تو بر من بتابد
با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينت را حس كنم
خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.
مي گفتم كه چطور ناگهان به تو تكيه كردم و حس كردم كه تو همان كسي هستی
كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد
تو را صدا زدم ،در انتظارت ماندم تا آسمان ابري دلت برايم صاف و آبي شود
در انتظارت ماندم تا شهد شيرين عشقت را بنوشم ،
چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟
نگاه خسته ات را خريداري كردم
در طوفان غرور و بي مهريت صبوري را پناهگاه خود ساختم
خواستم تا در زمين سخت دلت همچو شقايق عاشقي برويم ،
خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر تو بوزد
رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي
عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،
در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .
آفتابت رنگ شادي به خود گرفت
وغنچه ي نشكفته ي دلت كه مدتها بود نورعشق را
به خود نديده بود بار دگر شكفته شد
خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود
با نسيم مهرباني ات صورتم را نوازش كردی
و آشيانه ي دوست داشتنت را برايم مهيا كردی
آري تو مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفتی
و در كلبه ي تنهائيت مرا ميهمان خود كردی آشفتگي را از من ربودی
و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه دادی
تو ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شدی
تو با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشتی
تو ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شدی
ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم
حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا
درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم
درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام مهربانم و با تمام وجود مي گويم
سلام عشق خفته ي من
به قلب تنها و متروك من خوش آمدي

به تو میگویم که آری زندگی زیباست و
میتوان آزموده را دوباره آزمود و
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

Monday, June 9, 2008

روز خلاصی

امروز بالاخره بعد از 10 سال پوچی و تباه کردن جوونی، از این کابوس خلاص شدم .ناخودآگاه یاد شعری که یه روز بابا برام نوشته بود افتادم: جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

Monday, May 5, 2008

روز معلم

آ ن که شب های مرا مهتاب داد روز اول گفت بابا آب داد
معلمی عشق است ، ذوق است، هنر است ،فداکاریست ،اگر به عنوان شغل بدان می نگری رهایش کن و اگــر عشـــق توست روزت بر تو مبارک....
من ستایشگر آن معلمی هستم که به جای اندیشه ها اندیشیدن را به من آموخت
ای روح بلند توسرشارتر از دریا
اندیشه ی والایت درّو گوهر ژرفا
در قدر مقام تو بس این سخن مولا
<من علمنی حرفاً قد سیرتی عبداً >

و اینهم از زبان معلم دخترم
دراین واپسین روزهای باتوبودنم احساس می کنم هنوزبارم بسی سنگین است وتوراهیچ نیاموخته ام . ‏ترکت خواهم کرد . دراین مدت کوتاه تنها توانستم تورا « الفبا » بیاموزم ولی فرصت نیست که صداهارابه ‏هم آمیزم ، وکلمات جاویدان رایافته ، برروان پاکت نقش بندی نمایم ‏
:دخترم آوا
‏به تو «آ» آموختم تابه روشنی وروانی آب روحت همیسه تابان باشد و «آ» آموختم تا «آزادی» رابخواهی ‏وبه هیچ قیمتی مفروشیش ‏و « ب» آموختم بگویمت فقط « بنده » خدایی نه « برده » هیچ دیگر ‏به تو « پ» آموختم که « پویا» باشی همه عمر ودمی ازکاوش واندوختن دانش درنمانی ‏به تو « د» آموختم تا « دانا » شوی ودر« جهل » نمانی که همه پریشانیها از جهالت است ‏به تو « ر» آموختم که از« ریا » وریاکار ، پرهیز نمای وصداقت وصفا را سرلوحه زندگیت قراردهی ‏به تو « ا ِ» آموختم تا « اسلام » رانوربدانی وباآن ازتاریکیها به درآیی وبه سوی خورشید روانه گردی ‏به تو « ک » آموختم تا « کاروکوشش » رابشناسی وهمه عمر به وسیله تلاش بازو وفکرروزگاررابگذرانی ‏،بهره ببری ومردم رابهره مندکنی ‏به تو « م » آموختم تا « مهرومحبت » رادردلت جای دهی ‏به تو « و » آموختم تابیاموزی این زیباترین کلمات یعنی « وطن » رابه تو « ای » آموختم تا « ایران » را خانه خودوبا ارزشترین مکان درزمین بدانی ‏وتوبا الفبای آموخته پراکنده ، ازمن جدا می شوی وبرمن مجهول است که ازترکیب این صدا ها چه کلمه ‏ای می سازی وازآن درکجا استفاده می کنی؟ ‏نمی دانم « آ » رادربیان آفریدگاربه کارمی بری یادرساختن آتش ؟‏نمی دانم « ب » رادرانتخاب بهترین می نویسی ویادریافتن بدترین ‏نمی دانم با « س» سلامتی می سازی یاسلاح؟ ‏نمی دانم با « ش» شیرینی وشربت می آمیزی یا شوری وشرنگ؟ ‏نمی دانم با « ع » زندگی راسراسرعیدمیکنی یا مردمان را همه عبد؟نمی دانم با « م » مداوامیکنی یامرگ می آفرینی؟ ‏برسرآن دورا هی انتخاب و وادی سردرگمی به این روزها بیندیش وازهوش وتوانت یاری بجوشاید رمز رفتارم وپیام خاموشم ازپس عشق وایمان آشکارم تورا راهگشاباشد.

Saturday, April 26, 2008

شبانه

امشب میخوام عین ابرای بهار گریه کنم. زار زار گریه کنم .فریاد بزنم ولی نمیخوام کسی صدامو بشنوه
چون اون موقع همه درد این دلمو خواهند دونست پس بهتره که ساکت باشم و هیچ چی نگم تا شاید دلشون
به حالم بسوزه