Thursday, August 30, 2007

یاغی

بر لبانم غنچه ای لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی:نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی زدنیا رخت بربسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آيینی؟چه قانونی؟چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من سرودی تازه میخواهم
جنبشی! شوری!نشانی !نغمه ای !فریادهای تازه میجویم
من بهر آیین و مسلک کو!کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من امید تازه میخواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه میخواهم

بازم دلم گرفته

امشب بعد از گذشت شبهای زیاد باز دلم گرفته نمیدونم چرا؟ شاید بخاطرخیلی چیزا باشه ولی میدونم
مهمترینش دوری از اونه.اونی که بهم معنی زندگی را یاد داد و بهم یاد داد که هنوز میتونـ م اونـــــــی
باشم که هستم ولی ای کاش امشب پیشم بود و بهم مثل همیشه آرامش میداد و خیلی ای کاشهای دیگه
اگه بخوام بنویسم باید تا صبح تایپ کنم ولی اینو میدونم که برام خیلی عزیزه برام خیلی مقدسه و من
با تمام وجودم میپرستمش وبراش حتی اگه لازم باشه جونمومیدم ولی کاش از ته دل باور کنی و بهم
اعتماد کنی .بدون که دوری از تو برام بزرگترین درد و غم زندگیه و نمیتونم تحملش کنم ....ولی خب
چه میشه کرد .خود کرده را تدبیر نیست
آخه من عاشقتم باور کن

Sunday, August 26, 2007

خوشبختی


خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیرد...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...



دريا

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي...

اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند.

دلم برات تنگ ميشه

اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم

شيشه

مي دانستي که شيشه ها هم دل دارند؟

چون وقتي يک روز سرد زمستاني روي شيشه ي بخار گرفته مي نويسي: "من تنها هستم." برايت گريه مي کند...

تفسيرعشق

کاش مي شد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود سادگي را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد


Tuesday, August 21, 2007

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بر چه گریان گشته بودی؟؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان این که شاید.... شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یاد آورم

اینم یه تعبیر دیکه از خودم

صحنه خاموشه
و ابن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد:پایان گرفت
و من
که با زیگرمات این صحنه بودم
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشم؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بله پرده افتادو پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت: که
چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟

گفته بودم زندگی زیباست

چند روزه که میشه گفت حالم خوبه چون الان دارم طعم خوش زندگی رو
به معنای واقعیش احساس میکنم .این چند ساله انگار یه آدم دیگه بودم که به تنها چیزیکه فکر نمیکرد خودش بود
ولی کم کم دارم به خودم میام و امیدوارم اینطوری ادامه پیدا کنه تا بتونم همونی باشم که اون... میخواد . یه چیزی
همش بهم میگه نکنه بازم کاری کنی که نباید بکنی .ولی نه دیگه من اون آدم قدیم نیستم چون بعد از اینهمه سال از
عمر مگه میشه همون باشم و بازم تو آتیشیش بسوزم
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
چشم ها را باید شست.جور دیگر باید دید

Friday, August 10, 2007

اینم از امشب

دلم خیلی گرفته نمیونم چرا ولی چرا میدونم به هزار دلیل گفته و نگفته .حامد از اونور دونیا بهم زنگ زد
بهم گفت خودمو اذیت نکنم ولی نمیدونست تو این دله من چه آشوبی برپاست !آشوبی که مسبب کسی نبود
جز خودم .نمیدنم چرا هیچوقت عین امشب نمیخواستم که زمان به عقب بر میگشت تا اونموقع میتونستم خیلی
از چیزارو جران کنم! چیزایی که قابل جبران نیست. میخوام گریه کنم ولی کسی نیست که آرومم کنه !!!آخه
چرا خوابیدی ..........بیدار شو این عاشقه دیوونه بهت محتاجه ولی .... حیف که نمیتونه باور کنه میشه آزموده
رو دوباره آزمود چون من کسی نیستم جز یه آدمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوابم نمیبره
چرا امشب اینجوری شدم
خیلی بده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقته بیشتر از اینا هم حقته
عشق من و تو ؟...........آه
این هم حکایتی ست

آواز غم

آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پل کردند.
ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه می آیی؟
دیگر به یاد کس نمی آید
آغاز این راه هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانه ما نیز!
با ما و بی ما آن دلاویزکهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ماست.
روز همایون رسیدن را
پیوسته باید خواست.

آواز غم

خواب

با گریه می نویسوم:
از خواب
با گریه پا شدم
دستم هنوز
در گردن بلند تو
آویخته ست
و عطر گیسوان سیاه تو
با لبم
آمیخته ست
دیدار شد میسرو...............
با گریه پا شدم.

Saturday, August 4, 2007

شأن آدم

خاموشم اما
دارم به آوازغم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده است
اینجا سراپا گوش باید بود
ای غم !رها کن قصه خون بار
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان شأن آدمی بودند
وز کبریای روح بر میزان شأن آدمی بسیار افزودند
دردی است چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید

درد من

درون سینه ام دردی است خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته, دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم

آرزو

وه چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی: آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فروداشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک میدانستم

که دلش با دل من سرد شده است !ا

امشب دلم غم داره

خیلی وقته که میخوام بنویسم ولی جرات نمیکردم تا بلاخره بعد از شنیدن حرفای ؟ به خودم این جرات رودادم
خیلی سخته که آدما یه کارایی بکنن و تا آخر عمرشون مجبور به دادن تاوان بشن من جزو اون دسته آدما هستم
امروز برای بار چندم که برای دیدن دخترم به تهران رفته بودم به ارومیه برگشتم ایندفه تونستم ثبت نامش کنم
ناهارو با کسی خوردم که با تمام وجودم میپرستمش ولی اون از باور کردن این موضوع میترسه و یا
نمیخواد باور کنه .بهش حق میدم ولی چه فایده ای داره خودم همه چیرو خراب کردم یه شعری که همیشه با
خودم زمزه میکنم یادم اومد: آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
به خدا دوسش دارم به خدا عاشقشم ولی نمیدونم چیکار کنم که جبران گذشته رو بکنم کاش زمان زودتر میگذشت

  • ولی هیچکس نیست که حرفه منوو بگوش این دنیا برسونه