Monday, December 24, 2007

عشق

در باغ مخفی خود در جستجوی گلی بی عیب هستم ر انتظار بهترین ساعات عمر خود باغ مخفی ام
هر چند چون برگی بر زمین می در انتظار بهترین ساعت عمر خوددر باغ مخفی امهر چند چون برگی بر زمین می افتماما هنوز ایمان دارمکه تو دانه ای را در زمین می کاریو من رشد آن را به تماشا می نشینمنمی دانم کجا هستمو چهره ام کجاست!می دانم که جایی همین نزدیکی هاستآرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانماما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هستآنجا که گلبرگها نمی ریزندو قلب ها به سنگ بدل نمی شوندجایی برای متولد شدنآنجا که نه گل سرخی کنده می شودو نه عشقی تحقیر!اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زندآیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینمآیا آن را خواهم دید؟یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟بدون آنکه دیده شودیا من بتوانم آن را ببینم...مگر آنکه معجزه ای رخ دهدو دوباره بینا شومبعد از این همه گفت و شنودهنوز ایمان دارم که زنده هستمهر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرنداما آفتاب مرا می بوسدو در آغوش خود می فشاردمن قوی هستمو شاید هنوز فرصتی باشدکه دوباره رشد کنمهنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزدقلبی که سنگ نشودجایی که متولد شوم...این باغ مخفی من است،آنجا که گلهای سرخ نمیمیرندو هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند
اما هنوز ایمان دارم
که تو دانه ای را در زمین می کاری
و من رشد آن را به تماشا می نشینم
نمی دانم کجا هستم
و چهره ام کجاست!
می دانم که جایی همین نزدیکی هاست
آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم

اما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هست
آنجا که گلبرگها نمی ریزند
و قلب ها به سنگ بدل نمی شوند
جایی برای متولد شدن
آنجا که نه گل سرخی کنده می شود
و نه عشقی تحقیر!
اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند
آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟
و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم
آیا آن را خواهم دید؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟
بدون آنکه دیده شود
یا من بتوانم آن را ببینم...
مگر آنکه معجزه ای رخ دهد
و دوباره بینا شوم
بعد از این همه گفت و شنود
هنوز ایمان دارم که زنده هستم
هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند
اما آفتاب مرا می بوسد
و در آغوش خود می فشارد
من قوی هستم
و شاید هنوز فرصتی باشد

که دوباره رشد کنم
هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد
قلبی که سنگ نشود
جایی که متولد شوم...
این باغ مخفی من است،

آنجا که گلهای سرخ نمیمیرند
و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند

Saturday, December 1, 2007

جعبه های من

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی
...