Monday, December 24, 2007

عشق

در باغ مخفی خود در جستجوی گلی بی عیب هستم ر انتظار بهترین ساعات عمر خود باغ مخفی ام
هر چند چون برگی بر زمین می در انتظار بهترین ساعت عمر خوددر باغ مخفی امهر چند چون برگی بر زمین می افتماما هنوز ایمان دارمکه تو دانه ای را در زمین می کاریو من رشد آن را به تماشا می نشینمنمی دانم کجا هستمو چهره ام کجاست!می دانم که جایی همین نزدیکی هاستآرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانماما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هستآنجا که گلبرگها نمی ریزندو قلب ها به سنگ بدل نمی شوندجایی برای متولد شدنآنجا که نه گل سرخی کنده می شودو نه عشقی تحقیر!اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زندآیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینمآیا آن را خواهم دید؟یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟بدون آنکه دیده شودیا من بتوانم آن را ببینم...مگر آنکه معجزه ای رخ دهدو دوباره بینا شومبعد از این همه گفت و شنودهنوز ایمان دارم که زنده هستمهر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرنداما آفتاب مرا می بوسدو در آغوش خود می فشاردمن قوی هستمو شاید هنوز فرصتی باشدکه دوباره رشد کنمهنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزدقلبی که سنگ نشودجایی که متولد شوم...این باغ مخفی من است،آنجا که گلهای سرخ نمیمیرندو هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند
اما هنوز ایمان دارم
که تو دانه ای را در زمین می کاری
و من رشد آن را به تماشا می نشینم
نمی دانم کجا هستم
و چهره ام کجاست!
می دانم که جایی همین نزدیکی هاست
آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم

اما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هست
آنجا که گلبرگها نمی ریزند
و قلب ها به سنگ بدل نمی شوند
جایی برای متولد شدن
آنجا که نه گل سرخی کنده می شود
و نه عشقی تحقیر!
اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند
آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟
و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم
آیا آن را خواهم دید؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟
بدون آنکه دیده شود
یا من بتوانم آن را ببینم...
مگر آنکه معجزه ای رخ دهد
و دوباره بینا شوم
بعد از این همه گفت و شنود
هنوز ایمان دارم که زنده هستم
هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند
اما آفتاب مرا می بوسد
و در آغوش خود می فشارد
من قوی هستم
و شاید هنوز فرصتی باشد

که دوباره رشد کنم
هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد
قلبی که سنگ نشود
جایی که متولد شوم...
این باغ مخفی من است،

آنجا که گلهای سرخ نمیمیرند
و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند

Saturday, December 1, 2007

جعبه های من

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی
...

Saturday, November 10, 2007

وصل

ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
نیست در دنیا ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن

Saturday, October 27, 2007

کلافه ام

بعد از یه سفر کاری به ایران برگشتم سفری که برام یه دنیا خاطره بهمراه داشت خاطره هایی که هیچ موقع از ذهنم پاک نخواهند شد چون بعد از مدتها معنی واقعی دل تنگی رو حس می کردم .هم برام تلخ بود و هم برام جالب و لذت بخش تو این سفر خیلی خودمو امتحان کردم که بدونم ایا واقعاً عاشق هستم یا نه و وقتی که به نتیجه قشنگی رسیدم به خودم تبریک گفتم .چون صاحب قشنگترین حس دنیا بودم و اون عاشقی بود..............ولی امشب اونقدر کلافه ام که نپرس چون بد جوری دل تنگش هستم دل تنگ کسی که معنی زنده بودن و زندگی کردن رودر وجودم تازه کرده.دوست دارم دیوونه

Sunday, October 14, 2007

اینم برای تو عشق من

صدای پایی از انتهای کوچه می آیدکسی آرام مرا می خواند
بیا امشب ستاره بچینیم
آسمان منتظر است
و
دریا بی تاب
ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم
بیا
تا از ستاره ها برایت
فانوسی درست کنم دریایی
تا به حقیقت زلال چشمه برسی
که آن وقت تو دریایی
و بی نیاز
ای مسافر!!
حرکت کن
راه دراز است و پر خم
و تو کوله باری ازعشق داری
همین کافی است
که عشق مر کب سفر است
نه مقصد حرکت
.

جواب

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

نماز

روزا یکی پس از اون یکی میان و میرن واین روزا برام اونقدر قشنگ و پر هیجانه که نمیتونم بگم فقط امیدوارم که عمرشون کوتاه نباشه چون اون موقع عمر منم کوتاه خواهد شد
امروز آقای شهیدی سر نماز صبحش برام استخاره کرده بود : سوره النحل آیه 112
و لقد جآءهم رسول منهم فکذّبوه فاخذهم العذاب و هم ظالمون----------ترجمش بماند خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و
تصمیم گرفتم که از امشب دوباره پیشونی خودمو با یاد خدا با مهر جا نمازم آشنا کنم و اینکارو کردم امیدوارم که قبول
درگاهش باشه

Tuesday, October 9, 2007

آخه من

هیچ موقع فکر نمی کردم نشنیدن صدای یه نفر اینقدر منو دگرگون کنه .امشب جزو معدود شبایی که نمیتونم با ؟؟؟؟ صحبت کنم و با صدتی ملایم و زیبای اون به خواب برم آخه مهمون میشه یه روز دو رزو (شوخی کردم) ولی عجیبه که این حس غریب به من دست داده عین یه بچه چهار ساله که دلش برای مامانش تنگ میشه منم دلم برای اون تنگ شده آخه بابا جان من خاطرخواه شدم یا بهتر بگم عاشق شدم و این حس داره داغونم میکنه که همش باید عین یه دزد بیام و برم یا حتی تلفنی بخوام با هاش صحبت کنم .این وضعیت باید هر چه زودتر تموم بشه(انشاالله) تا منم بتونم دوباره آروم بشم

Monday, October 8, 2007

خداي من

ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟

زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده

اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

Saturday, October 6, 2007

شب قدر

امروز 12 سال از روزی که بهم جواب بلی را داد میگذره .تقدیر و سرنوشت چه چیزه قشنگیه چرا که اگه خدا بخواد دو نفر حتی بعد از این همه مدت باز با هم و در کناره هم باشن اینکارو میکنه حتی اگه دل یکیشون یه زمانی شکسته باشه .قدرت عشق خیلی بالاتر از قدرت من و تو بود .با چشای خودم دیدم , با تمام وجودم لمس کردم ,با تمام احساس قشنگم فهمیدم که عشق واقعاّ وجود داره و فقط تو کتابا نیست . تو اونشب عزیز قدر دعا کردم که خدا لیاقت با اون بودن روتا آخر عمرم بهم هدیه بده و بهم اونقدر مردونگی بده که پشیمونش نکنم و بتونم خوشبختش کنم دعا کردم و هرشب دعا خواهم کرد چون اون ....س..قشنگه منه.

Saturday, September 29, 2007

عشق

عشق ، بردبارو صبور است.مهربان و رئوف است.حســـد نمی ورزد،تکبر ندارد
غره نمی گردد،درشت نمی گوید،گستاخی نمی کند،خود بینی ندارد،غضب
نمی کند،خشم نمی ورزد،کینه توزنیست،عیبجویی نمی کند،با بدان نمی نشیند
همنشین حقیقت است، پشتیبان و حامی است ،بی اعتماد نیست، نومید نمیگردد
بی تابی نمی کند، دست نمی کشد،شکست نمی خورد.
«عشق هرگز شکست نمی خورد
»

Sunday, September 23, 2007

فال حافظ

تاریخ 30/6/86 داشتم میرفتم به سمت یارم که از یه پسر بچه فال فروش این فال حافظ رو خریدم
سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنــــم از واسطه دوری دلـــــبربگداخــت جانم از آتـــش مهر رخ جـانانه بسوخت
هر که زنجیرســــرز لــف پری رویی دید دل سودازده اش بر من دیوانه بسوخــت
سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع دوش بر من زسر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خــــرقه زهــد مـــراآب خــــرابـــــات ببرد خانــــــه عقل مراآتـــش میخـــانه بسوخت
ماجرا کــــم کن و بازآکه مرآ مردم چشـــم خرقه از سربدر آورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ ومی نــوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

Tuesday, September 18, 2007

یاد بگیریم

نیکوست که قدرتمند باشی و پر توان ، اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند
یاد بگیریم وبه یاد بیاریم چیزهای کوچکی را که می تواند زندگی همه ما را تغییر دهد
یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه زخم جسم مهم است
یاد بگیریم که آدمی همان چیزی را باور می کند که پیوسته به خود می گوید
یاد بگیریم واقعیت چیزیست که هست نه آن چیزی که ما می خواهیم
یاد بگیریم که نا توانی از ماست نه از قدرت مساله ای که پیش روی ما قرار دارد
یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه
یاد بگیریم که هرچه اعمال و گفتار یکی ناخوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد
یاد بگیریم که یک بچه اگر آنقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد آنقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد
و... یاد بگیریم بیشتر از آنکه به ساعت خود نگاه کنیم , همدیگر را ببینیم شاید این آخرین لحظه دیدار من و تو باشد

Sunday, September 9, 2007

به او بگویید

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که نامش را با عشق بر لب می آورم به اوکه نامش نشات گرفته از دانایی است و بهق نامش را فرزانه گذاشته اند

روزگاره غریبیست ...مگه نه

چند روزه که حالم خیلی بهتره شاید بعد از اون اتفاق که باعث شد همه رو نگران و ناراحت ویا حتی عصبانی کنم خیلی راحت شدم انگار که با اون کارم فشار روحی این چند ماه تخلیه شده بود و تونسته بودم دوباره به زندگی برگردم(دستت درد نکن که خبرشون کردی) نمیدونم اگه زنگ نمیزد چی میشد خب مسلما" الان شبه هفتمم تموم شده بود .....شوخی بود حالا حالا از دستم نمیتونین راحت شین....بگزریم شاید یه روزی اینارو خودم بخونمو بترسم که داشتم با خودم چه کار میکردم...روزهای قشنگی داره شروع میشه و من خیلی دوسشون دارم امیدوارم که ایندفعه قدرشونو بدونم

Wednesday, September 5, 2007

عشق


رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

Thursday, August 30, 2007

یاغی

بر لبانم غنچه ای لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی:نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی زدنیا رخت بربسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آيینی؟چه قانونی؟چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من سرودی تازه میخواهم
جنبشی! شوری!نشانی !نغمه ای !فریادهای تازه میجویم
من بهر آیین و مسلک کو!کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من امید تازه میخواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه میخواهم

بازم دلم گرفته

امشب بعد از گذشت شبهای زیاد باز دلم گرفته نمیدونم چرا؟ شاید بخاطرخیلی چیزا باشه ولی میدونم
مهمترینش دوری از اونه.اونی که بهم معنی زندگی را یاد داد و بهم یاد داد که هنوز میتونـ م اونـــــــی
باشم که هستم ولی ای کاش امشب پیشم بود و بهم مثل همیشه آرامش میداد و خیلی ای کاشهای دیگه
اگه بخوام بنویسم باید تا صبح تایپ کنم ولی اینو میدونم که برام خیلی عزیزه برام خیلی مقدسه و من
با تمام وجودم میپرستمش وبراش حتی اگه لازم باشه جونمومیدم ولی کاش از ته دل باور کنی و بهم
اعتماد کنی .بدون که دوری از تو برام بزرگترین درد و غم زندگیه و نمیتونم تحملش کنم ....ولی خب
چه میشه کرد .خود کرده را تدبیر نیست
آخه من عاشقتم باور کن

Sunday, August 26, 2007

خوشبختی


خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیرد...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...



دريا

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي...

اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند.

دلم برات تنگ ميشه

اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم

شيشه

مي دانستي که شيشه ها هم دل دارند؟

چون وقتي يک روز سرد زمستاني روي شيشه ي بخار گرفته مي نويسي: "من تنها هستم." برايت گريه مي کند...

تفسيرعشق

کاش مي شد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود سادگي را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد


Tuesday, August 21, 2007

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بر چه گریان گشته بودی؟؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان این که شاید.... شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یاد آورم

اینم یه تعبیر دیکه از خودم

صحنه خاموشه
و ابن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد:پایان گرفت
و من
که با زیگرمات این صحنه بودم
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشم؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بله پرده افتادو پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت: که
چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟

گفته بودم زندگی زیباست

چند روزه که میشه گفت حالم خوبه چون الان دارم طعم خوش زندگی رو
به معنای واقعیش احساس میکنم .این چند ساله انگار یه آدم دیگه بودم که به تنها چیزیکه فکر نمیکرد خودش بود
ولی کم کم دارم به خودم میام و امیدوارم اینطوری ادامه پیدا کنه تا بتونم همونی باشم که اون... میخواد . یه چیزی
همش بهم میگه نکنه بازم کاری کنی که نباید بکنی .ولی نه دیگه من اون آدم قدیم نیستم چون بعد از اینهمه سال از
عمر مگه میشه همون باشم و بازم تو آتیشیش بسوزم
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
چشم ها را باید شست.جور دیگر باید دید

Friday, August 10, 2007

اینم از امشب

دلم خیلی گرفته نمیونم چرا ولی چرا میدونم به هزار دلیل گفته و نگفته .حامد از اونور دونیا بهم زنگ زد
بهم گفت خودمو اذیت نکنم ولی نمیدونست تو این دله من چه آشوبی برپاست !آشوبی که مسبب کسی نبود
جز خودم .نمیدنم چرا هیچوقت عین امشب نمیخواستم که زمان به عقب بر میگشت تا اونموقع میتونستم خیلی
از چیزارو جران کنم! چیزایی که قابل جبران نیست. میخوام گریه کنم ولی کسی نیست که آرومم کنه !!!آخه
چرا خوابیدی ..........بیدار شو این عاشقه دیوونه بهت محتاجه ولی .... حیف که نمیتونه باور کنه میشه آزموده
رو دوباره آزمود چون من کسی نیستم جز یه آدمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوابم نمیبره
چرا امشب اینجوری شدم
خیلی بده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقته بیشتر از اینا هم حقته
عشق من و تو ؟...........آه
این هم حکایتی ست

آواز غم

آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پل کردند.
ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه می آیی؟
دیگر به یاد کس نمی آید
آغاز این راه هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانه ما نیز!
با ما و بی ما آن دلاویزکهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ماست.
روز همایون رسیدن را
پیوسته باید خواست.

آواز غم

خواب

با گریه می نویسوم:
از خواب
با گریه پا شدم
دستم هنوز
در گردن بلند تو
آویخته ست
و عطر گیسوان سیاه تو
با لبم
آمیخته ست
دیدار شد میسرو...............
با گریه پا شدم.

Saturday, August 4, 2007

شأن آدم

خاموشم اما
دارم به آوازغم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده است
اینجا سراپا گوش باید بود
ای غم !رها کن قصه خون بار
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان شأن آدمی بودند
وز کبریای روح بر میزان شأن آدمی بسیار افزودند
دردی است چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید

درد من

درون سینه ام دردی است خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته, دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم

آرزو

وه چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی: آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فروداشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک میدانستم

که دلش با دل من سرد شده است !ا

امشب دلم غم داره

خیلی وقته که میخوام بنویسم ولی جرات نمیکردم تا بلاخره بعد از شنیدن حرفای ؟ به خودم این جرات رودادم
خیلی سخته که آدما یه کارایی بکنن و تا آخر عمرشون مجبور به دادن تاوان بشن من جزو اون دسته آدما هستم
امروز برای بار چندم که برای دیدن دخترم به تهران رفته بودم به ارومیه برگشتم ایندفه تونستم ثبت نامش کنم
ناهارو با کسی خوردم که با تمام وجودم میپرستمش ولی اون از باور کردن این موضوع میترسه و یا
نمیخواد باور کنه .بهش حق میدم ولی چه فایده ای داره خودم همه چیرو خراب کردم یه شعری که همیشه با
خودم زمزه میکنم یادم اومد: آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
به خدا دوسش دارم به خدا عاشقشم ولی نمیدونم چیکار کنم که جبران گذشته رو بکنم کاش زمان زودتر میگذشت

  • ولی هیچکس نیست که حرفه منوو بگوش این دنیا برسونه