صحنه خاموشه
و ابن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد:پایان گرفت
و من
که با زیگرمات این صحنه بودم
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشم؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بله پرده افتادو پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت: که
چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment